قهوه تلخ - قسمت ۲۸

- توپولف: البته خب شما مشکل جانشینی هم داشتید قبله عالم.

 اگر همسران شما پسر به دنیا می‌آوردند،

 هیچ‌وقت مجبور نبودید تند و تند ازدواج کنید.
- جهانگیر شاه: نه بابا اینا که الکیه. چه ساده‌ای تو. اصلاً چه فرقی می‌کنه

بعد از من کدوم گوساله‌ای جانشین بشه؟

‌من پسرو بهونه می‌کردم که تند و تند زن بگیرم. اینا هم که همه دخترزا شدن.

ما هم هی زن گرفتیم، هی زن گرفتیم، هی زن گرفتیم...!

" قهوه تلخ - قسمت ۲۸ "

۱۶۸۴

سریال یادآوری

 مهندس فرهمند : خوبیه دنیای جدید اینه که آدمای تنها شبیه آدمای تنها نیستند...

                                  " سریال یادآوری "

۱۶۸۳ 

بدون شرح هنری - دقت کردین؟؟؟

دقت کردین فیلم نشون میده نیم ساعته اونوقت وسطش

 پیام بازرگانی که چه عرض کنم

 طرف فیلم مستند ساخته نشون میدن از فیلمه طولانی تر!

۱۶۸۲

خانه ای روی آب

 دکترسپیدبخت (رضا کیانیان) رو به ژاله (هدیه تهرانی)

دکتر : تو چقدر میخوای منو اصلاح کنی ؟

 سیگار نکش... وزن کم کن... مشروب نخور...

ژاله: برای همین چیزا منو ول کردی ... زن های خیابونی بهتره

حقته با اونا باشی.

دکتر : ژاله جون تو میخواستی منو ضبط کنی... متعهد کنی هزارتا چیز دیگه.

من از همون اول گفتم از تعهد خوشم نمیاد

دکتر : بچه دار شدن تو همه چیز را خراب کرد.

ژاله: اون بچه ما بود نه بچه من.

دکتر : من از همون روز اول گفتم بچه نمیخوام.

من چه گلی به سر پسرم زدم که بخوام به زنگوله پای تابوتم بزنم.

بچه یعنی تعهد یعنی آینده که وجود نداره.و تو میخواستی منو مجبور کنی.

ژاله : و تو یه کاری کردی که من هیچ وقت بچه دار نشم

دکتر : ژاله باور کن من اون کارو از رو قصد نکردم گاهی رحم چرکی میشه.

باور کن من هر روز آرزو میکنم کاش اون اتفاق نیفتاده بود

من بخاطر نجات تو اون کارو کردم

ژاله: من هر وقت یه بچه را بغل یه مادر می بینم داغ دلم تازه میشه.

" خانه ای روی آب - بهمن فرمان آرا "

۱۶۸۱

تهران طهران

اگه غمم افراطی بود / یا بد قلقیم ذاتی بود

دست خودم نبود رفیق / جنس دلم اسقاطی بود.

" برزو ارجمند - تهران طهران "

۱۶۸۰ 

کاغذ بی خط

این دنیا مثل خرگوشه ، نیمش حلاله نیمش حروم.

         " کاغذ بی خط - ناصرتقوائی "

۱۶۷۹

سکه شانس

 زندگی مثل قمار میمونه هر دو سرش باخته.

   " سکه شانس - زنده یاد ایرج قادری"

۱۶۷۸

سریال گرگها

قاضی: زن لباس نيست که نوش رو بپوشي کهنشو دور بندازي.

              " محمد علی کشاورز- سریال گرگها "

۱۶۷۷

گشت ارشاد

حاج عباس(حمید فرخ نژاد):

 یه زمانی که قد شما بودم یه روزی معلمه اومد تو کلاس گفت

آقا میخوایم یه تیاتر راه بندازیم، کی میخواد نقش گوسفندو بازی بکنه؟…

آقا به حضرت عباس ، به حضرت عباس کل کلاس اینجوری دستاشونو گرفتن،

همه جز حاجیت… بعد گفت کی میخواد نقش گرگوبازی بکنه؟

 ما گفتیم آقا ببخشید نقش جک و جونور دیگه ای،

الاغی، فیلی،شیری، پلنگی، چیزی نداری بدی به ما؟ گفت نه،

یا بایست گوسفند باشی یا گرگ؛ بعد از اون بود که ما تو زندگیمون فهمیدیم

 آقا یا بایست گرگ باشی یا گوسفند،

 یا بایست بزنی یا می زننت، یا بایست بخوری یا می خورنت،

 یا بایست بمالی یا می مالنت.

حالا ما اشتباه کردیم ولی از یه گرگ بارون دیده به شما نصیحت،

یعنی گرگم شدین جهنم، بشین ولی این تن بمیره،

جون هر چی مَرده گوسفند نباشید تو زندگیتون!

" گشت ارشاد - سعید سهیلی "

۱۶۷۶

موج مرده

آقا مرتضی(پرویز پرستویی)

و گروهش در حال رفتن به عملیات به وسیله قایق موتوری هستند)

مرتضی :این بچه ها می دونند داریم کجا می ریم؟

معاون عملیات : خاطرت جمع،همه توجیهن.

مرتضی :موتورها رو خاموش کنید!

معاون عملیات :الان آقا مرتضی؟! ما از برنامه عقبیم

مرتضی(با فریاد) : موتورها خاموش!

-من دلم می خواد حجت رو براتون تموم کنم،

همین الانم اگر کسی دلش نمی خواد همراه من بیاد،من بهش خورده نمی گیرم

-می دونم که می دونید داریم کجا می ریم

-ولی شاید ندونید این تنها ماموریتی که اگر پیروز بشیم کسی تشویقمون نمی کنه

-اگر شکست بخوریم کسی دلش به حال ما نمی سوزه

-اگر زخمی بشیم کسی دست محبت رو زخم هامون نمی کشه

-و اگر برنگردیم کسی دلش برای ما تنگ نمی شه

دوباره می گم؛

همین الانم اگر کسی دلش نمی خواد همراه من باشه من بهش خورده نمی گیرم

معاون عملیات:هر کی دلش با ماست قایقش رو روشن کنه.

" موج مرده - ابراهیم حاتمی کیا "

۱۶۷۵

شیرسنگی

علي يار (علي نصيريان):اسب همون اسبه،تفنگ همون تفنگه اما مرد همون مرد نيست.

نامدار خان(عزت الله انتظامي):زمونه نو شده،اين مردم نمي فهمن.

اسفنديار(حميد جبلي):از كرده هات پشيموني؟

كوهيار(علي رضا شجاع نوري):از نكرده هام پشيمونم.

" شیرسنگی - مسعود جعفری جوزانی "

۱۶۷۴

گوزنها

         غصه برم داشته، غصه من عین تو نیست.

 کارم شده التماس...التماس...گور پدر نئشگی بعد التماس

               " بهروز وثوقی - گوزنها "

۱۶۷۳

سریال خانه سبز

   این مشت من با چونه تو یه قراری داره.

" زنده یاد خسرو شکیبایی - سریال خانه سبز"

۱۶۷۲

محمد رسول الله

۱.آنتونی کوئین (حمزه): خیلی شجاعی....اون شجاع ترین مرد صحراست...

البته در برخورد با اشخاص غیر مسلح ...

نقش دوم  : محمد یه دروغ گو

 حمزه:دروغگو .. تو حتی نمی ذاری اون حرف بزنه ... دروغ کجاست ،

حقیقت کجاست در حالی که اون هنوز حرفشو نزده

 نقش دوم: محمد یه متقلبه

حمله حمزه به نقش دوم: بلند شو (فریاد)بلندشو منو بزن اگه جرئت داری،

من به دین برادر زاده ام درومدم و همونی رو میگم که اون میگه ...

هرکسی که جرعت جنگیدن رو داره بامن بجنگه .

۲. ابوبکر: محمد (ص) از قلبها وارد میشه نه از دیوارها...

" محمد رسول الله - مصطفی عقاد "

۱۶۷۱

میلاد نگین عالم خلقت ، پیامبراکرم اسلام مبارک باد

بدون شرح هنری - دقت کردین؟؟؟

۱. تا حالا دقت کردین من خیلی بیش از حد آپ کردم؟؟؟

۲. تا حالا دقت کردین من چرا اینهمه از فیلم خانه ای روی آب دیالوگ میزارم ؟

چون واقعا فیلمشو دوست دارم

و این دیالوگها را بعد تماشای چند بار مکرر از تو شکم فیلم کشیدم بیرون.

من در آینده مثه رضا کیانیان تو فیلم خانه ای روی آب دکتر نمیشم

ولی قطع به یقین به چلنج های ذهنی دکتر سپیدبخت دچار میشم.

خانه ای روی آب

(دکتر رضا سپیدبخت رو به پدرش که در سالمندان قرار دارد)

دکتر (رضا کیانیان):میشه بگید چرا اینقدر شلوغ می کنید؟

اگه از اینجا بیرونتون کنند جای بعدی خونه ی من نیست دیوونه خونست.

پدر دکتر(عزت الله انتظامی) : غلط کردن باتو . من حق ندارم تو اتاقم راحت باشم

دکتر: هرجا یه قانونی داره...

پدر دکتر: قانون سالمندان را میدونم .

قرص های آرامبخش را بخور .

جیک نزن.

24ساعته کپه کن.

و بعدشم مُردن را برای بهشت زهرا تمرین کن.

" خانه ای روی آب - بهمن فرمان آرا "

۱۶۷۰

مادر

         شب رو باید بی چراغ روشن کرد.

" مادر - اثر سعدی سینمای ایران استاد علی حاتمی "

۱۶۶۹

رسوایی

ملا شدن چه آسان / آدم شدن محال است.
        " اکبر عبدی - رسوایی "

۱۶۶۸

سریال زمانه

- مگه می شه رو تجربیات و تخصص شما قیمت گذاشت؟!

بهزاد- اینا تعارفِ! تو این دوره دیگه هر کسی یه قیمتی داره.

- بعله! ششصد هزار تومن با مزایا و اضافه کاری.

بهزاد- مگه می خواین گربه سیر کنین؟!!

- سقف قراردادی شرکت همینِ جناب فروزان فر!

بهزاد- فکر نمی کنید سقف قراردادی شرکتتون خیلی پایینه؟!

اون وقت ممکنه یکی رد شه محکم سرش بخوره بهش!

" سریال زمانه - حسن فتحی "

۱۶۶۷

باغ های کندلوس

کاوه(محمدرضا فروتن):تنها کار قشنگ توی دنیا اینه که...

 آدما بتونن غصه هاشونو باهمدیگه تقسیم کنند.

دریا(بهناز جعفری): ما آدما فقط باید یاد بگیریم چطوری تو تنهایی صبــــــــر کنیم.

" باغ های کندلوس - ایرج کریمی "

۱۶۶۶

سریال ارمغان تاریکی

زیباترین و پر معنا ترین سکانس و دیالوگ سریال ارمغان تاریکی .
آرش مجیدی ( مجید ) بعد از سالها به دیدن امیر آقایی می رود

و امیر آقایی شب بعد متوجه میشود مجید می تواند ببیند .
امیر آقایی : خوشحالم که می بینی
آرش مجیدی : من از اول می دیدم
امیر آقایی : پونزده سال ؟
آرش مجیدی : یه روزی صورت زنمو سوزوندی . خیلی رنج کشید .

رنج کشید تا من نبینم اون صورتو . منم تصمیم گرفتم نبینم ...

" سریال ارمغان تاریکی - جلیل سامان "

۱۶۶۵

عشق فیلم

محمود مقدم: من اسکیزوفرنی دارم یه جوری مالیخولیاست...

        یعنی حرفهایی که میزنم همش خواب و خیاله.

                " فرهاد اصلانی - عشق فیلم "

۱۶۶۴

دایره

(سرهنگ وقتی زن فاحشه را از ماشینی که سوار بر آن بود پیاده کرد)

سرهنگ : شما چه نسبتی با راننده داری؟

فاحشه: نسبتی ندارم

سرهنگ:پس چرا سوارتون کرده؟

فاحشه: خودم سوار شدم

سرهنگ : برای چی ؟؟؟

فاحشه:قربون شکلت... اگه سوار نشم خــــــرج منو تو میدی ؟

" دایره – جعفرپناهی "

۱۶۶۳

بدون شرح هنری - نترس اقرار کن

کیا مثل من قبول دارن سنا بانو ‍{ستایش}
تو ستایش ۲ اصلا بهش نمیاد یه مادر چهل وخورده ای ساله باشه.
نترس اقرار کن

۱۶۶۲

بدون شرح هنری - چی بگم خُب خودتون قضاوت کنید

بصورت خیلی تصادفی دیشب یعنی جمعه ۲۷دی

مسیرم خورد شبکه یک...چون منتظر سریال ستایش بودم

دیدم یه برنامه ای داره شبکه یک پخش میشه به اسم استودیو آوازه

قرار بود ۱۱۰میلیون را بین ۳ نفر قرعه کشی کنند

خلاصه سرتونو درد نیارم مجری که محمد سلوکی بود

از یدالله رعدی که یکی از اون ۳ نفر بود پرسید اهل کجایی؟

طرفم گفت :عجب شیر... آذربایجان شرقی

بعد گفت تو کی رسیدی تهران ؟

یدالله رعدی : فرداصبح رسیدم.بعد متوجه گافش شد اصلاح کرد

خُب چطور برای این جماعت جوک درست نکنند

ماجرا به اینجا ختم نشد

بعد یه کارشناس (فکر کنم علی حسین پور بود)

که مثلا خبره این کار بود ناظر قرعه کشی بود

بعد اون هم با این جمله حرفشو شروع کرد

ما ایشاالله قرعه کشی را هفته قبل انجام دادیم

بعد خیلی تعجب کردم که چرا ایشاالله گفت؟؟؟

بعد مجری ( محمد سلوکی) گفت:

راستی آقا یدالله رعدی و آقای حسین پور همشهری هستند

اونجا بود به جفتشون حق دادم.

" بدون شرح هنری - چی بگم خُب خودتون قضاوت کنید "

۱۶۶۱

خانه ای روی آب

دکترسپیدبخت(رضا کیانیان) : تو ایــــــــدز داری؟ ایدز را باید به مریض بگی

دختر جوان (بهناز جعفری): اونوقت پسره با من ازدواج نمیکنه

دکترسپیدبخت : می فهمم... ولی باید بهش بگی

دخترجوان : دکتر... اون بلیط رفتن من به خارج از کشوره.

میگن دوره پنهونی این مرض 8-7 ساله.

میگم خودش الواطی کرده و منم ازش ایدز گرفتم.

دکتر من نمیخوام شانس خارج رفتنمو از دست بدم.

دکترسپیدبخت:من فکر میکردم نسل ما بی اعتقاده...

 ولی شماها واقعا دست مارو از پشت بستین

دخترجوان : دکترجون... شماها وقتی به سن ما بودید آینده داشتید

 ما نه آینده داریم نه امید...مثه اینکه خونتو تو آب ساخته باشی

ما فقط یاد گرفتیم شناگرهای خوبی باشیم

دکترسپیدبخت: نه همتون...

الان ازجایی میام که 8-7 تا جوون معتاد که غرق شدن را دیدم.

دختر جوان : پیش میاد دکتر جون. این زندگی مثه جنگه.

" خانه ای روی آب - بهمن فرمان آرا "

۱۶۶۰

کمال الملک

شاهي به اين شوره‌بختي، حقا نوبر روزگاره.

پروگرام سفر را به قلم سياه نوشته بود انگار،

 آن خطاط قضا. سفر انگلستان موقوف شد،

 به جهت درگذشت پسر صغير ملكه انگليس.

دعوت را پس خواند آن عجوزه هزارداماد

" کمال الملک - اثر سعدی سینمای ایران استاد علی حاتمی "

۱۶۵۹

سریال آوای باران

زیور :آوا
نادر :خاک تو اون سرم با این دختر بزرگ کردنم
بیتا :اون پسره اسم داره اسمشم سیناست
فرید :من به یه سری چیزا معتقدم
باران :بابایی، باباجون
شکیب :سوسک توله
مرضیه :قرار بود من یه روز مادر اون بچه بشم.

" سریال آوای باران - حسین سهیلی زاده "

۱۶۵۸

از کرخه تا راین

لیلا: چشات چی شده؟
سعید:گرفته به بال فرشــته ها
لیلا:کدوم فرشـــته ها؟!؟
سعید: تو که میشناسیشون.مگه اینجا نمیان؟!؟
لیلا:تیــر خورده؟
سعید:تیر؟!؟ یه روز فرشته ها اومدن سراغمون یه دسته بودیم میخواستن ببرنمون،

حساب کردیم دیدیم ما بیشتر از فرشته ها هستیم.

اونا یه سری رو انتخاب کردن

و بقیه رو هم نشون گذاشتن که اگه یه روزی برگشتن حق تقدم با ما باشه

یکی رو پاش نشونه گذاشتن یکی رو دستش یکی هم مثل من رو چشماش
لیلا: خوشبختانه اینجا از اون فرشته ها نمیان
سعید : مطمئنی؟!
لیلا: آره، تا اینجا اندیشه و فکر باشه ، این فرشــته ها حق ورود ندارند!
سعید:پس باید خیـــلی تنــها باشی
" از کرخه تا راین - ابراهیم حاتمی کیا "

۱۶۵۷

همسفر

علی: عجب هندونه ییا، عینهو گل اناره، بگیر بخور، بخور، بخور دختر
عاطفه: نمیخوام!!
علی: به دررررررررررک! خودم میخورم
عاطفه : چرا ولم نمیکنیییییی؟! چی میخوای از جون من؟
علی: 70 هزارررررر تومان،

یعنی ۳۰ هزار توووومن میخواد تا 100 هزار توووووووومان
عاطفه: تو هیچی نمیفهههههههمی، تو آدم نیستی .... !!
علی: ای بابا،  میدونم چه مرگته
خیلی دلت میخواد یه جوری قالمون بزاری فلنگو و و و و ببندی!
دلت میخواست زورت میرسید همینجا خفم میکردی نه!!؟
دروغ میگم؟! جوووووونه من بگو آره،
این تن بمیره بگو آرررررررره!
شرط میبندم تا حالا اسم بانک رهنی به گوشت نخورده، اصلآ تو میدونی بدهی چیه؟!
قرض چیه ؟! تاحالا شده یه نزول خوره مادر فلان

هر روز بیاد پاشنه دره خونتو از جا در بیاره آبروتو جلو در و همسایه ها ببره ...؟!
شووووووده، ده نشووووووده!
آخه تو غمت چیه؟! واسه خاطر دلت رفتی دنبال یه نفر اونم بهت کلک زده، تازه انقدر
عزیز هستی که بابا ننت واسه پیدا کردنت ۷۰ هزاررررررر تو من دست خوش میدن،
اون وقت، برووووو بابااااااااااااااا اصلآ همتون برید!

" همسفر - مسعود اسداللهی "

۱۶۵۶