لیلا: چشات چی شده؟
سعید:گرفته به بال فرشــته ها
لیلا:کدوم فرشـــته ها؟!؟
سعید: تو که میشناسیشون.مگه اینجا نمیان؟!؟
لیلا:تیــر خورده؟
سعید:تیر؟!؟ یه روز فرشته ها اومدن سراغمون یه دسته بودیم میخواستن ببرنمون،

حساب کردیم دیدیم ما بیشتر از فرشته ها هستیم.

اونا یه سری رو انتخاب کردن

و بقیه رو هم نشون گذاشتن که اگه یه روزی برگشتن حق تقدم با ما باشه

یکی رو پاش نشونه گذاشتن یکی رو دستش یکی هم مثل من رو چشماش
لیلا: خوشبختانه اینجا از اون فرشته ها نمیان
سعید : مطمئنی؟!
لیلا: آره، تا اینجا اندیشه و فکر باشه ، این فرشــته ها حق ورود ندارند!
سعید:پس باید خیـــلی تنــها باشی
" از کرخه تا راین - ابراهیم حاتمی کیا "

۱۶۵۷